گنج

شمارهٔ ۲۴۲

چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب استهلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است
من از ادب نشمارم سگ درت خود راکه آدمش نشمارند هرکه بی ادب است
اگرچه خاک شدم رخ متاب ای خورشیدکه ذره ذره غبارم هنوز در طلب است
به مجلسی که بود هزار دل پرخونچه جای ساغر عیش و پیاله طرب است
ز استخوان چه عجب در رطب کزوما رابجای مغز ز پیکان در استخوان رطب است
فکند از آن سخنت شور در عجم اهلیکه چاشنی حدیث تو از شه عرب است