شمارهٔ ۲۴۱
قد طوبی و لب کوثر و خود حور بهشت استیارب ملک است آدمی این چه بهشت است
جز برق محبت نبود آتش موسیگر از سر طورست و گر از کنج کنشت است
آن لعل روان بخش بود یا خط نوخیزیا چشمه آبی که روان از لب کشت است
پیش رخ خوبش که ملک را نمکی نیستاز حسن پری هیچ مگویید که زشت است
خشت سرخم بس بودم بالش راحتبالین چکنم من که سرم لایق خشت است
این نیز هم از طینت پاک است که اهلیآمیخته با مهر تو ای حور سرشت است