گنج

شمارهٔ ۲۴۰

تا گوشه چشمی بمن آن سیم تن انداختخوبان جهان را همه از چشم من انداخت
آن نرگس مستانه چو بر گل نظر افکندخون در جگر لاله خونین کفن انداخت
آزاده برآمد ز غم باد خزان سروزان سایه که او بر سر سرو چمن انداخت
گر تا ابد از کوه دمد لاله عجب نیستزان خون که فلک در جگر کوهکن انداخت
آن دل شکن از عشوه شکست دل ما خواستبر زلف دلاویز از آنرو شکن انداخت
از خون دل آن سیل که چشم از غم او ریختطوفان بلا بود که در انجمن انداخت
طوطی که شکر خنده او دید چو اهلیسرمست چنان شد که شکر از دهن انداخت