گنج

شمارهٔ ۲۳۴

جهان جوان ز بهار و خزان پیری ماستکنون بساغر می وقت دستگیری ماست
تو مست عیش و فقیران غبار غم دارندترا چه غم ز غبار غم و فقیری ماست
وصال چشمه خورشید سایه تابش نیستمگو که دوری از آب حیات سیری ماست
اگر چو ذره دلیریم پیشت ای خورشیدهم از حمایت مهر تو این دلیری ماست
خلاص ما ز اسیری مباد تا به ابداگر مراد توای دوست در اسیری ماست
سخن ز وصف جوانان دلپذیر مگویاگر مراد تو ناصح سخن پذیری ماست
غم از قیری ما نیست ذره وش اهلیکه آفتاب در آن کو بصد حقیری ماست