شمارهٔ ۲۳۵
بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی استهزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است
غلام همت آنم که بنده عشق استکه سرو با همه همت غلام آزادی است
حکایتی که صبا میکند ز وعده وصلبسی خوش است ولیکن حکایت بادی است
ز پیر میکده جو آب خضر اگر خواهیز خانقاه چه خواهی؟ که دیو ره هادی است
خراب کرد غمم خانه تن و غم نیستکه این خرابی تن موجب دل آبادی است
تغافل تو کند صید خویش اهلی رانگاه کردن دزدیده عین صیادی است