گنج

شمارهٔ ۲۳۳

نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن استلاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است
حاجت گفتن ندارد حال من ای شمع حسنقصه جانسوزی پروانه حرفی روشن است
دست چون در خون من دارد! اگر با دیگریدست در گردن کند خون منش در گردن است
آتش غم ساقیا ننشاند الا آب میرحم کن ای ابر رحمت کاتشم در خرمن است
جَیبِ من هم  دارد از پیراهنِ یوسف نشانگر نه کوری ای برادر ، این همان پیراهن است
حال سوز دوستان ای شمع میدانی ولیمن از آن سوزم که چشمت بر زبان دشمن است
نگسلم اهلی به جور از دامن آن گل چو خارهر کجا خواهد شدن دست منش در دامن است