گنج

شمارهٔ ۲۳۲

با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیستآواز خوشی باری اگر حسن خوشی نیست
گر روسیه از حسن تو گشتیم هم از ماستدر آینه صورتگر چین و حبشی نیست
زاد منشین در صف میخانه که اینجارندی است هنر کار بدستار کشی نیست
تلخ است مذاق غم و این چاشنی زهرجز من که شناسد که چو من زهر چشی نیست
هرچند فلک کینه کش از تلخی مرگ استهرگز بتر از زهر غمت کینه کشی نیست
از سینه صد چاک و صفای دل اهلیپیداست که در آینه اش هیچ غشی نیست