گنج

شمارهٔ ۲۳۱

حسن تو گرچه با همه کس در تجلی استبا دیگران به صورت و باما بمعنی است
خاک ره از فروغ تو ای آفتاب حسنهر ذره را به چشمه خورشید دعوی است
عیسی دهد بمرده ز گفتار جان ولیمسکین کسی که کشته گفتار عیسی است
حال من و سگت زعنایت گذشته استاحوال ما حکایت مجنون و لیلی است
اهلی ز اهل دولت اگر بر کناره مانددولت همین بسش که نه از اهل دنیی است