شمارهٔ ۲۲۷
جانم در آتش از ستم ماهپاره ایستدل غرق خون و دیده خراب نظاره ایست
رحمی نکرد صورت شیرین به کوهکنبیرحم آدمی نبود سنگ پاره ایست
در کوی عشق نام اجل کس نمی بردجایی که عشق هست اجل هیچکاره ایست
جز عاشقان که چشم به تقدیر کرده اندهر کس که هست در پی فکری و چاره ایست
در مبحثی که عیسی مریم سخن کندصد پیر سالخورده کم از شیر خواره ایست
اهلی شب سیاه تو روشن نمی شودهر چند در سرشک تو هر یک ستاره ایست