گنج

شمارهٔ ۲۲۶

بازم از چشم آنسوار سرکش خونخوار رفتشد عنان از دست و دست از کار و کار از چاره رفت
اندک اندک میشد از دل درد او بیرون به اشگچاک کردم سینه تا دردم ز دل یکپاره رفت
من تنها از پی دل میروم در راه عشقهر که آمد در جهان دنبال دل همواره رفت
حق مگر صبر و دلی بازم دهد کز هجر اوآنچه بود از صبر و عقل و دین و دل یکباره رفت
چون توانم از خریداری یوسف دم زدنمن که نقد هستیم در کار یک نظاره رفت
تا تو در جان آمدی صبر و دل از تن رخت بستآشنا شد با تو جان و از میان بیکاره رفت
عاقبت اهلی چو مجنون از غم آن نو غزالدر بیابان عدم با خاطر آواره رفت