گنج

شمارهٔ ۲۲۵

گیرم که دل از یاد تو خرسند توان داشتبی جان تن فرسوده نگه چند توان داشت
خود گوی که این طوطی دلسوخته تا چنددر حسرت آن لعل شکر خند توان داشت
با اینهمه تلخی نتوان ساخت که آخریکبوسه زان لب چون قند توان داشت
سودا زده چون گوش کند پند خردمنداین شیوه طمع هم ز هردمند توان داشت
ناصح همه حکمت بود این پند تو لیکنگر هوش بود گوش برین پند توان داشت
عهد تو و سوگند تو بسیار نپایدکافر بچه را چند بسوگند توان داشت
اهلی زهوای تو کسش باز نیاردسیمرغ نه مرغیست که در بند توان داشت