گنج

شمارهٔ ۲۲۳

سرومن، صد خارم از دست تو در پا رفته استدست من گیر از کرم چون پایم از جا رفته است
بعد از این خواهد ز صحراسیل خون آمد بشهربسکه خون دل ز چشم ما بصحرار رفته است
هیچکس را خاری از دست غمت بر پا نرفتهر چه رفت از زخم بیداد تو بر ما رفته است
آفتاب من اگر از روی زین گردد بلندپست گردد کار مه هر چند بالا رفته است
کس بیوسف ننگرد از گرمی بازار توبلکه چون یوسف هزار اینجا بسودار رفته است
خسروان را آرزوی لعل شیرین تو کشتکوهکن دروادی حسرت نه تنها رفته است
در سر کوی بتان اهلی گر رفت رفتصد هزاران دین و دل اینجا بیغمار رفته است