شمارهٔ ۲۱۱
نوروز من از طلعت چون ماه تو عید استنوروز بدین طلعت فیروز که دیدهست؟
پیش آر قدح ساقی و بردار سر خُمبگشای در عیش که دست تو کلید است
در صیدگه عشق به فتراک ببندتدهر صید که در خون دل خود نطپیدهست
باشد که تو خود رحم کنی ورنه جهانیسودای تو پختند و به جایی نرسیدهست
چون غنچه دلم فاش کند روز قیامتزان جامه که پوشیده ز دست تو دریدهست
فرهاد که جان داد به تلخی پی شیرینیک ذره ازین چاشنی ما نچشیدهست
تنها نکشد داغ ملامت دل اهلیکس نیست که از عشق تو داغی نکشیدهست