شمارهٔ ۲۱۰
من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی استگر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است
شب چراغ غم دل از در دلها طلبندورنه محمود چکارش به در گلخنی است
این چه سحرست که آن آهوی صید افکن توخود بخواب است و صدش غمزه بصید افکنی است
آفتابی تو و کس را نبود تاب نظرمگر آن کس که چو آیینه دلش آهنی است
ای ز جان پاک تر آن لعل می آلود بنوشکز کمینگاه دلم وسوسه در رهزنی است
همه کس درد دل خود به طبیبان گفتندقصه درد دل ماست که نا گفتنی است
اهلی از زخم رقیب است ز رحمت محرومغایت دوستی مدعیان دشمنی است