شمارهٔ ۲۱۲
ز گریه دل پر و لب همچو غنچه خندان استچو گل شکفته ام از گریه خنده ام زان است
بجز شکستگی عشق تندرستی نیستبیا که تجربه کردیم و درد درمان است
بهر خمی ز دو زلف تو عالمی دلهاستدو عالم است پریشان گر او پریشان است
ز باد فتنه غبار بلاست در ره خلقخوشا سری که بفکر تو در گریبان است
نهفته باش ز مردم که خلق دیو رهندفرشته اوست که در چشم خلق پنهان است
گذشت از سر عالم چو ناله اهلیهنوز دوست غبار غمش بدامان است