گنج

شمارهٔ ۲۰۳

به زهر چشم دهی جان و دل فرحناک استچه دلبری تو که زهر از کف تو تریاک است
چه شد که جامه یوسف شد از زلیخا چاکهنوز جان زلیخا ز دست او چاک است
مباش همدم هرخس کز او بود جان بخشحیات خضر کز آلایش جنان پاک است
فرشته محرم دل نیست دیو ره چه سگ استچو گل مجال ندارد چه جای خاشاک است
گرت هوای بلندیست میل پستی کنکه پای خاک نشینان بر اوج افلاک است
درین چمن چه گل چشم بسته یی اهلیبزخم کشته غم بین که در دل چاک است