گنج

شمارهٔ ۱۹۳

ای سرو روان خاک شوم در ته پایتجان من و جان همه عالم به فدایت
در خلوت دل شو که چه جای دگران استبالله که جان هم نتوان دید به جایت
در حشر قیامت بود آن دم که شهیدانخیزند و سراسیمه درافتند به پایت
گر کشته شوم بهر تو یکبار بکو حیفتا زنده شوم از نفس روح فزایت
بسیار زند بر سر خود سنگ ندامتآن کو دل و دین باخت به امید وفایت
جایی که زلیخا نکند ناله ز یوسفزن بهتر از آن مرد که نالد ز جفایت
اهلی، به گدایی ز تو خرسند شد اماشاهنشه حسنی چه غم از حال گدایت