شمارهٔ ۱۹۴
محبوب من چه حاجت گفتن بود که کیستچون آفتاب بر همه روشن بود که کیست
کوته نظر مشاهده برق عیش کردما را نظر به سوخته خرمن بود که کیست
حاجت به قصه نیست که در دل که خانه ساختکو خود عیان ز چاک دل من بود که کیست
چون پوشم آن حریف که همسایه را چو شمعروشن ز روشنایی روزن بود که کیست
دشمن به طعنه گفت که اهلی ترا که سوخت؟ظاهر هم از حکایت دشمن بود که کیست