شمارهٔ ۱۹۲
مرا که جان پی قربان شدن بود پیشتتو خواهی ام کش و خواهی رقیب بد کیشت
ترا بشاهی حسن آن بزرگی از بختستکه آفتاب کم از ذره یی بود پیشت
جراحت دل من تازه تر شد از نمکتاگر چه گرم کنی مرهم دل ریشت
ز مومیایی شمع وصال رحمی کنبه دلشکستگی عاشقان درویشت
به ذوق مستی عشق آن زمان رسی ای دلکه طعم نوش دهد نشتر بد اندیشت
بدان دو آهوی مجنون شکار او اهلیمکن نگاه که بیگانه سازد از خویشت