شمارهٔ ۱۷۴
گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفتپیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت
سوختم از درد و داغش بیش از این طاقت نماندمن بدرد از پا فتادم دل بداغ از دست رفت
میرود دوران گل چون باد ساقی فکر چیستتا تو در اندیشه یی گلگشت باغ از دست رفت
گر سبو در میکشم عیبم مکن ای همنفسمستم و اندازه جام و ایاغ از دست رفت
تا بکی اندیشه زلف دراز او کنماهلی از فکر پریشانم دماغ از دست رفت