شمارهٔ ۱۷۳
گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی استغم دل می خورم اما که دلم آن کسی است
بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنمهست همسایه گمانش که مرا همنفسی است
ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاهرانکه هر رشته جان بسته دام هوسی است
باغبان، مرغ دل من ننشیند بچمنبگشا در که چمن بر دل تنگم قفسی است
ای شکر لب زبر خویش مران اهلی رازانکه هرجا شکری هست بگردش مگسی است