شمارهٔ ۱۶۸
بی سوز محبت نتوان دل به بتان بستداغی است غم عشق که بر خود نتوان بست
جان کشته شیرین حرکاتیست که لعلشصد غنچه دهان را بیکی نکته زبان بست
چون لب بگشودم که شکایت کنم از ویخندید و من سوخته را باز دهان بست
از جان خود ای دلشدگان دست بشوییدکان ظالم خونخواره به بیداد میان بست
اهلی نتوانست از او قطع نظر کردهرچند که چشم از رخ خوبان جهان بست