شمارهٔ ۱۶۹
کاسه چشم من از شوق گل رخسار دوستلاله رنک از خون دل گشت و سیاهی داغ اوست
از دل لیلی چو بیرون نیست مجنون یک نفسطعنه بر مجنون مزن با خویش اگر در گفتگوست
آرزوی خرمی هرگز نگنجد در دلمدر دل تنگی که من دارم چه جای آرزوست
صد هزاران داغ پنهان است بر جانم زهجربی جمالش دود داغی بر تنم هر تار موست
بسکه چون نار مزیده خورده یی خون مراغیر مشتی استخوان چیزی ندارم زیر پوست
گه فلک می گردد ای اهلی به کینم گه بمهرنی بدشمن میتوان اورا گرفتن نی بدوست