گنج

شمارهٔ ۱۶۷

نیست در صحرا پی آهو که هر جا رفته استعاشق مجنون او زنجیر در پا رفته است
ایکه دستم مینهی بر دل که پرسی حال چیستساعتی بنشین کزین شوقم دل از جا رفته است
بر لب آمد از غم هجر تو جان تشنه امهم تو فکری کن که کار از چاره ما رفته است
ای رقیب ایمن کجا از آتش آهم بودکوکب اقبال تو هرچند بالا رفته است
بود اهلی زیر دیوارت چو گفتی با رقیبناله آن عاشق ما نیست گویا رفته است