شمارهٔ ۱۶۳
پیش تو داد من ز جور زمانه استاس شاه حسن عاشقم اینها بهانه است
خوبان اسیر کوی تو ما خود که می شویمجایی که صد پری سگ این آستانه است
اخلاص ما مگر بکند در دل تو راهورنه فسون برای محبت فسانه است
بر باد رفت آن همه عیشی که داشتیمچیزی که مانده است غم جاودانه است
اهلی، تو عشق خویش نهان نمی کنی ولیاین آه سینه سوز تو بس عاشقانه است
هرچند که ابروی تو جز رهزن دین نیستمحراب دعاییست که در روی زمین نیست
چون شرط وفا کردی اگر جور کنی بازما از تو ننالیم ولی شرط چنین نیست
گیرم دگران قصه دردم به تو گویندصد گونه سخن هست مرا قصه همین نیست
تا گوشه ابروی تو منزلگه دلهاستکس نیست که چون چشم خوشت گوشه نشین نیست
اهلی بشکن شیشه ناموس و قدح گیراندیشه مکن هیچ که فکری به ازین نیست