شمارهٔ ۱۶۴
تو گر پروانهای همچون خلیل آتش گلستان استکه ظاهر آتشست آن شمع و پنهان آب حیوان است
مرا در وادی محنت، غم مردن کجا باشددر این ره زندگی سخت است ورنه مردن آسان است
کسی کو عیب من کردی چو دید آن تیغ مژگان راهزارش رخنه در دل کرد و سخت اکنون در آن جان است
مخور در ظلمت عالم فریب از چشمه مهرشسراب است این که پنداری تو آب خضر رخشان است
چرا یوسف کند عیب زلیخا، گر درد جیبشکه دامن گیر او آخر همین چاک گریبان است
چراغ همت زاهد چو برق اندک ثبات آمددرآ در سایه ساقی که او خورشید تابان است
به سیل گریه اهلی را سر آمد عمر و آن مسکینز خوناب جگر چشمش هنوز آلوده امان است