شمارهٔ ۱۶۲
مست شد صوفی و جنگش بر سر پیمانه استخانقه بر هم زد اکنون نوبت میخانه است
ساقیا می ده که جنت مستی و دیوانگی استدوزخی دارد کسی کو عاقل و فرزانه است
خودپرستان جهان آرایشی دارند و بسدر خرابات است عیش و گنج در ویرانه است
عاشقی این است و جان کندن که من دارم از اوقصه فرهاد و کوه بیستون افسانه است
بر حذر باش ای رقیب از وی که هرکس پیش یارآشنایی بیش دارد بیشتر بیگانه است
یار نازکخوی، و ما مست، و رقیبان تندخودم مزن اهلی چه وقت نعره مستانه است