شمارهٔ ۱۶۱
تا چند باشد این غم پنهان که با من استتا کی بلای تن کشد این جان که با من است
آسوده اند جان و دل من که با توانددر زاری است دیده گریان که با من است
ظاهر نمی کنم غم خود کز علاج خلقکی به شود جراحت پنهان که با من است
گر آرزوی گنج وصالت کنم مرنجکین آرزو کند دل ویران که با من است
اهلی اگر چه می شود از دیده یار دورچون در دل من است همان دان که با من است