گنج

شمارهٔ ۱۴۲

شمع من، هرکس که پیشت جان نسوزد مرد نیستعشق و سرمستی با اشک گرم و آه سرد نیست
لذت عاشق نه از مستی و میخواری بودتشنه دیدار را پروای خواب و خورد نیست
حسن او شد جلوه‌گر ز آیینه صافی‌دلانوین دلی باید که در آیینه او گرد نیست
وحشت مردم کجا انس محبت از کجاکی بدین وادی رسد هر کو چو مجنون فرد نیست
مردم بی‌درد را از درد ما نبود خبرآگه از درد دل ما غیر صاحب درد نیست
اشک و آه من کسی حیله داند پیش توخود تو دانی جان من کز حیله رویم زرد نیست
در گلستان محبت داغ اهلی همچو گلاز ازل بر رشته عشق است باد آورد نیست