گنج

شمارهٔ ۱۴۱

هفتاد سال شد که دل من در آتش استمی سوزد و هنوز بدین سوختن خوش است
عیبم مکن که رفت ز دستم عنان دلمن پیر و ناتوان و هوس تند و سرکش است
از بسکه نازک است دل آن بهار حسنز آمد شد نسیم سحرگه مشوش است
جانم فدای آدمیی کو فرشته خوستورنی به حسن هرکه تو بینی پری وش است
اهلی اگرچه دوست کند جلوه بر همهخرم دلی که آینه اش صاف و بی غش است