شمارهٔ ۱۳۸۶
همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانیبه که نسبتت کنم من، که به هیچکس نمانی
به سماع چون درآیی، من و صدهزار چون منهمه جان در آستینها که تو دست برفشانی
ز کمال لطف اگر جان به درون دل کند جاتو درون جان نشینی که لطیفتر ز جانی
ز حیات خود ملولم بکشم به یک نظارهنه ز راه خشم لیکن به طریق مهربانی
شدم آن چنان چو مجنون به خیالت ای پری گمکه اجل به سوی من ره نبرد ز بی نشانی
تو به لب مسیحی اما نفسی که زندهام منمکشم به ناز و بنشین پس ازین دگر تو دانی
ز جفای یار اهلی چه زبان کشی چو بلبلکه هزار چون تو، آن گل بکشد به بی زبانی