شمارهٔ ۱۳۸۷
اگرچه چشم منی همنشین اغیاریچه نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشاکه خودفروش زند لاف این خریداری
اگر بصدق روی ره چو کوهکن در عشقنه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا بسوز که ننشیند آتشت چون شمعبه یک دو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدین خوبان نمیروی از جانه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهدگر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری