گنج

شمارهٔ ۱۳۸۵

چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانیبه لب چندک رسانی جان و دیگر بازگردانی
به خون من چه دشمن را اشارت می‌کند چشمتهلاک صد چو من این بس که چشم از ناز گردانی
ز مستی دوست از دشمن نمی‌دانی از آن با غیرسخنگویی و روی از عاشق جانباز گردانی
اگر افسانه عشقت به پایان آورم صد رهچو گویی یک سخن دیگر همان آغاز گردانی
چو بلبل از خزان هجر، اهلی بسته لب تا کیبیا ای گل که تا بازش سخن‌پرداز گردانی