گنج

شمارهٔ ۱۳۷۹

ایکه در آیینه بینی روی و ناز افزون کنیآه اگر خود را بچشم من ببینی چون کنی
پنجه صبر مرا هرچند برتابی به جورکی عنان قهر خود از دست من بیرون کنی
شیوه شیرین نهان میداری از ناموس خودورنه از یک خنده صد فرهاد را مجنون کنی
از تو زان نالم که گه گاهی دل ریش مرامرهمی بخشی ز زخم دیگرش پرخون کنی
از لب لعل تو اهلی در خمار غم بسوختهم مگر معجون دردش زان لب میگون کنی