گنج

شمارهٔ ۱۳۷۴

گر درد من سر از دل فرهاد بر زدیبر سنگ تیشه کی زدی از غم بسر زدی
مجنون چو من اگر جگرش سوختی ز عشقآتش ز برق آه به آفاق در زدی
آنشمع اگر ز چهره بر انداختی نقابپروانه را مجال ندادی که پر زدی
گر حکم داشتی چو سلیمان دلم بباداز ملک خاک خیمه بماک دگر زدی
هر زخم ناوکی که زد آنشوخ بر دلمراحت فزود کاش ازین بیشتر زدی
یکشب اگر رقیب شدی دور از آن پریفریاد چون سگان همه شب تا سحر زدی
اهلی گر آن مسیح نفس نام بردی اشبعد از هزار سال سر از خاک برزدی