گنج

شمارهٔ ۱۳۷۳

رفتی و چراغ ستم افروخته کردیدیدی که چه با روز من سوخته کردی
کشتی به جفا شهری و از درد رهاندیدرد همه در جان من اندوخته کردی
از خون اسیران نشود سیر سگ تواکنون که به خون منش آموخته کردی
تا باز کجا میروی امشب به شبیخونکز آتش می شمع رخ افروخته کردی
اهلی چه گشودی به رخِ ماه‌وشان بازچشمی که به صد خون جگر دوخته کردی