گنج

شمارهٔ ۱۳۷۲

ایگل که غم عاشق مدهوش نداریتا چند بنالیم و بما گوش نداری
افسرده دل امشب من از آنم که تو ایشمعاز گرمی می سر خوشی دوش نداری
ایطوطی دل آینه ات چون نبود صاففهم سخن از آن لب خاموش نداری
دوش از غم دل سوخت مرا شمع صفت اشکامشب چه شد ایگریه که آن جوش نداری
چون آدمیان مست نیی ای پری ز عشقزان باسک او دست در آغوش نداری
هوشی و دلی میطلبد قصه عشقشاهلی چکنم من که تو خود هوش نداری