گنج

شمارهٔ ۱۳۷۱

صوفی تو نیی صافی از عشق چه میلافیکاین عشق نمی بندد بی آینه صافی
خوش آنکه طبیب من آمد بسر خستهمیداد ز لب شربت میخواند هوالشافی
گفتم که تو چون عیسی گر مرده کنی زندهحاجت بدعا نبود هرچند بود کافی
مشتاقترم هر دم ساقی به می وصلتبر تشنه مستسقی دریا نبود وافی
اهلی به نسیم خود دل زنده کنش چون توهم گلبن مقصودی هم گلشن الطافی