گنج

شمارهٔ ۱۳۷۰

نظری فکن که دارم تن زار و روی زردیلب خشک و دیده تر دل گرم و آه سردی
تو که آفتاب حسنی چه غمت ز خاکسارانکه بدامن تو هرگز ننشسته است گردی
غم جان خسته ما نخورد طبیب جانهامگر این طبیب مارا بدهد خدای دردی
دل خسته زخم هجران به هلاک کرد درماناگر این دوا نبودی دل ریش ما چه کردی
سر آنحریف گردم که بخون خویش رقصدنه چو گرد باشد بره تو هرزه گردی
که رسد بخضر و عیسی برسان بما خدایانفس حیات بخشی قدم جهان نوردی
تو بسعی خویش اهلی نشوی قبول دلهامگر آنکه بر تو افتد نظر قبول مردی