گنج

شمارهٔ ۱۳۶۸

دلا، با شمع خویشت در نگیرد گریه و زاریاگر آتش بجای اشک گرم از دیده میباری
مگر با جلوه رفتار او طاووس دعوی کردکه بر طاووس میخندد به قهقه کبک کهساری
زدی تیری بغیر ایمه مرا آن از تو بر دل بودعجب گر جان برم زینغم که زخمی خورده ام کاری
شهید عشق اگر بردار گردد دولتی باشدبیا باشد کزین دولت مرا محروم نگذاری
تو مست خواب خوش شبها چه دانی حال بیدارانمگر احوال ما داند سگ کویت به بیداری
مگر روز قیامت باز گویم آنچه من دیدمشب هجران ز تنهایی و بیداری و بیماری
نظر بازی مکن بر روی خوبان دو کون ایدلکه اینجا شرمساری بینی و آنجا گرفتاری
بصد خون جگر فرهاد اگر در کوه راهی کردتو همت پیشه کن اهلی که کوه از پیش برداری