شمارهٔ ۱۳۶۰
با همه لطف و با منت این همه ناز و سرکشیبا همه کس خوشی چرا با من خسته ناخوشی
غیر مرا که سوختی با همه ساختی به مهرآب حیات مردمی در نظر من آتشی
ای دل و جان عاشقان گرم مران که خلق رادل نبود به جای خود تا تو فراز ابرشی
بیغم جانگداز تو شاد نِیَم به زندگیشادیم از تو بس بود این که مرا به غم کشی
پرتو حسن روی تو شمع فلک خجل کندچون کنم آفتاب من وصف رخت به مهوشی
گرچه تو مست قربتی شکر خدا کن ای ملککز می عشق آن صنم چاشنیی نمیچشی
اهلی اگر نشُستهای دست ز خود مجو لبشکآب حیات بخشدت پاکدلی و بیغشی