شمارهٔ ۱۳۶
شاهباز عشق سیری کرد بر بالا و پستهر دو عالم گشت و آخر بر سر مجنون نشست
هرکه مهر سبز خطان در دل او شد عزیزتا نرست از خاک گورش سبزه از خواری نرست
حق پرستی در سر و افسردگی در دل چه سودجان فدای گرمی پروانه آتش پرست
رندی از شاه و گدا در کوی خوبان عیب نیستخوش بود افتادگی و نیستی از هر که هست
چاک جیب جان چو خواهد بود از دست اجلمن بدست خویش کردم تا کشد بیگانه دست
در سر بازار هستی تا نظر می افکنمبه ز سیمین ساعدان نقدی نمی آید بدست
صد درم بر دل گشود آنکس که گفتا لب ببندتا خدا نگشود صد در بر کسی یک در نبست
خاک اهلی شد گل از می گر گلی بر وی دمیدهر که آن گل بو کند تا حشر خواهد بود مست