گنج

شمارهٔ ۱۳۵۸

ای بلعل شکرین چشمه حیوان کسیهرکه مشتاق تو باشد چکند جان کسی
از نمکدان دهانت جگرم میسوزدچند از شوق تو سوزد دل بریان کسی
اینچه ابرو و چه چشم اینچه دهان و چه لبستاز تو چون سیر شود دیده حیران کسی
ای چه خورشید فلک بر افق بخت بلندکی ترا غم بود از اشک چو طوفان کسی
گر تو شمشیر کشی دست من و دامن صبرنرسد دست فقیران بگریبان کسی
خبر از داغ دل سوختگان کی دارداو که آگه نشد از ناله پنهان کسی
اهلی از ماه جبینان تو بمعراج وصالکی رسی تا نزنی دست بدامان کسی