شمارهٔ ۱۳۵۵
ایکه بقتل عاشقان مست و خراب میرویوه که چو عمر بیوفا خوش بشتاب میروی
چند بعشوه گوییم راست بگوی حال خودراست مپرس جان من ورنه بتاب میروی
مرغ سحر بروی گل جام صبوح میکشدنرگس مست را بگوی چند بخواب میروی
روی چو روزت از صفا شب نگذاشت در جهانجز نفسی که همچو مه زیر نقاب میروی
اهلی اگر تو عاشقی مست بخون خویش شوچند ببزم دیگران بهر شراب میروی