گنج

شمارهٔ ۱۳۵۲

بردی دلم اگرچه ندارم شکایتیدل باز ده که با تو بگویم حکایتی
ما بنده توییم چرا بی‌عنایتی؟کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی
از درد دل نهایت کارم پدید نیستدرد دل است این که ندارد نهایتی
از آب خضر و آتش موسی غرض توییهرکس کند ز قصه حسنت روایتی
جز ما که جان به مهر تو دادیم بی‌گناهاز جرم دوستی نکشد کس جنایتی
پیش تو در حمایت بخت است هر که هستهرگز نکرد بخت بد ما حمایتی
اهلی دل از وفای تو و بخت خود بریدلیکن هنوز می‌کشدش دل سرایتی