گنج

شمارهٔ ۱۳۵۰

گر چو شمعم بکشی زنده بیک خنده کنیخنده یی کن که رگ مرده من زنده کنی
گر بدین شکل و شمایل گذری بر یوسفبا همه سلطنتش بار دگر بنده کنی
رحمتی کن که برآری چو گل از خاک مراچند چون نرگسم از غصه سرافکنده کنی
در میخانه برندان بگشا کعبه بهلکعبه آنست که غمخواری درمانده کنی
پرده بر اهلی دلسوخته چون لاله مدرسهل باشد که دلی سوخته شرمنده کنی