شمارهٔ ۱۳۴۸
نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشیتو پنداریکه بیداری ولی در خواب خرگوشی
لب عیسی دم جانبخشی اورا خدا دادشتو باری از حسد ایچشمه حیوان چه میجوشی
من از شیرین لبت ایمه بتلخی میخورم حسرتتو باری خون تلخ من عجب شیرین همی نوشی
چه سازم با فغان گر روی زرد از دیگران پوشمبرو ای اشک خونین پرده بر کارم چه میپوشی
چو اهلی گر خموشم صد علم زد بر فلک آهمز بیداد فغان فریاد میدارم ز خاموشی