شمارهٔ ۱۳۴۳
ای عاشق بی دیده که در عیب منستیگر ساقی ما را تو ببینی بپرستی
فردا ز تو چون لاله اثر نیست درین باغامروز قدح گیر به شکرانه که هستی
چون مرغ چمن چند کنی ناله ز حسرت؟بشکن قفس ای مرغ گرفتار که رستی
تا میل تو یوسف نکند سود نداردهر چند که جان بر لب و دل بر کف دستی
پیش کرم عشق چو خورشید و چه ذرهمحروم از آنی تو که با همت پستی
شادم ز تو ای ساقی بدمست که هرگزجز کاسه عیش من و مجنون نشکستی
زنهار گرانی مکن ای شوخ پریزادیک لحظه که با مردم دیوانه نشستی
دیوانه نیم من که شدم بسته آن زلفدیوانه تویی خواجه کزین سلسله جستی
اهلی ز سگان تو خجل گشت که هرگزلاغرتر از این صید به فتراک نبستی