شمارهٔ ۱۳۴۲
میان خلق میخواهم که توسن بر سرم تازیتن فرسودهام در چشم مردم توتیا سازی
حدیث آتش انگیزت چنان سرگرم خویشم کردکه گویی گر سخن با غیر آتش در من اندازی
طبیب دردمندانی ولی مغروری حسنتچنان دارد که با بیمار خود هرگز نپردازی
ازین آهستهتر میرو که میتازی سمند آخرترا با گو بود بازی حریفان را به سر بازی
دعای عاشقان تعویذ معشوق است از آن اهلیبه عشق خویش مینازد تو گر بر حسن میتازی