شمارهٔ ۱۳۴۴
اگرچه چشم منی همنشین اغیاریچو نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشاکه خودفروش زند لاف این خریداری
هوای صحبت خورشید کم کن ایشبنمکه تاب یکنظر از روی او نمی آری
اگر بصدق روی همچو کوهکن در عشقنه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا، بسوز که ننشیند آتشت چونشمعبیکدو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدیدن خوبان نمیروی از جانه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهدگر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری